تبلیغات
دلنوشته های خاص...

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

واما این هم از پست آخر....

خـداحـافـظی بــوق و کـرنــا نمی خـواهـد

 

خــداحـافـظی دلـیــل ٬ بـحــث ٬ یــادگاری

 

بـوسـه ٬ نــفـریــن ٬ گـریــه

 

خــداحـافـظی واژه نـمی خـواهـد

 

خــداحـافـظی یـعـنــی

 

در را بــاز کــنی

 

و چـنــان کـــم شـوی از ایـن هـیــاهــو

 

که شــک کـنـنـد بــه چــشـم هـایـشـان

 

بــه خــاطـره هـایـشــان

 

بــه عـقـلـشــان

 

و ســـوال بــرشـان دارد

 

کـه بـه خــوابـی دیـده انـد تـو را تـنـهــا!؟

 

یـا تــوی سکانـســی از فیــلمـی فـرامــوش شـده!؟

 

خــداحـافـظی

 

خــداحـافـظ نـمی خـواهــد




هر  سلامی  خداحافظی دارد و هرآمدنی رفتنی ....


هر شروعی هم  پایانی دارد...


نزدیک به دو سال پیش نوشتن تو این وب رو شروع کردم ....


مینوشتم به این امید که دوستانم دلتنگی هایم را بخوانند


 و حال و روزم را بدانند ....


 گاهی نوشتم تا همدردی بیابم برای غصه هایم!


 گاهی نوشتم برای ثبت عقایدم گاهی نوشتم برای خوانده شدن !


گاهی برای شنیده شدن !!! گاهی برای دیده شدن!!!


گاهی برای خالی شدن ! گاهی نوشتم که یادم نرود هنوز نفس میکشم!!!


 گاهی فقط نوشتم تا دیگران بگویند چقدر زیباست !!!


گاهی هم نوشته هایم مخاطبی خاص داشت...!


 تاحرفهای دلم را اینجا بخواند و بشنود!!


کسانی (یا کسی)  که حتی نفهمیدند و بعد ازین هم نخواهند فهمید


که چقدر برایم خاص بودند


 گاهی پنهان کردم بغض های شبانه ام را لا به لای تک تک کلماتی که نوشتم 


 گاهی دقیقه ها را گذراندم تا زندگی ام را در یک جمله خلاصه کنم و


در دلنوشته هایم ثبت کنم


 در این دنیای مجازی مینوشتم تا از حقیقت های آزار دهنده ی


دنیای واقعی دور باشم اما گاهی مجبور شدم در این فضای مجازی 


هم تظاهر کنم !


تظاهر به خوب بودن به آرام بودن 


گاهی تظاهر کردم تا دل دوستانم آرام باشد ... !


گاهی در میان نوشته هایم خدا را گم میکردم و چقدر پریشان و کلافه بودم


و گاهی که با یاد او بودم این وبلاگ چقدر پر بود از انرژی های مثبت...


 گاهی نوشتم برای خودم ...! گاهی نوشتم برای تو  !!!


 گاهی نوشتم برای جاودانه ماندن خاطراتم !


دلنوشته های خاص سنگ صبورخوبی بود


دوستانی صمیمی و دوستیهایی عمیق داشت ...


 کسی چه می دانست که برای دلتنگی ۱ وبلاگ دلش می گیرد


 یا از شادی وبلاگی دیگر پر می گیرد


 وبلاگ عزیزم تو یادگاری از دوسال از بهترین روزهای عمر من هستی


یادگاری روزهایی که گذراندم و از دنیای بچگانه فاصله گرفتم و


کمی ... فقط کمی بزرگ شدم


و چقدر شیرین بود این بزرگ شدنم


وبلاگ عزیزم لحظه هایم را درکنارت سپری کردم


تو قسمتی از زندگی مرا همراه خودت داری


اشک ها و لبخندها ...


دلتنگی ها و شادی هایم را ...


لحظات خوبی بود ... در کنار همه چیز 


دلنوشته های خاص را دوست دارم ،


 اما باید بروم ، شاید زمانی دیگر ، جایی دیگر ، نمی دانم شایــــــــد


دلم برایش تنگ می شود


شاید نوشتم ، بعدهــــــــــــــا ...


اما حالامیدانم که فقط  لازمه اش رفتن است


وهر سلامی خداحافظی دنبالش است و هر شروعی پایانی دارد...


 یک روز با تو شروع کردم ... و امروز با تو تمام میکنم !!!



 خداحافظ دوستان عزیزم


 خداحافظ همراهان مجازی ام


خداحافظ دنیای زیبای من


 خداحافظ وبلاگ دوست داشتنی ام


 خداحافظ دیده شدن ها !


 خداحافظ شنیده شدن ها !


خداحافظ خوانده شدن ها! 


خداحافظ «دلنوشته های خاص من »



[ دوشنبه 14 تیر 1395 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دردودل






درد و دِل کــه میکُنــی …

یعنـــی ضَعــف هایَــت را …


 درد هاَیــت را …


 میگُذاری در سینـــی و تعــــارُف میکنــی …


کــه هَــرکُدامَـــش را کــه میخواهنـد بردارنـــد ...

تیــــز کننـــد ...

تیــــغ کننـــد …

 ...و بزننـــد 

                         بـــه روحَــــت ✘



ادامه مطلب

[ یکشنبه 13 تیر 1395 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

....

از زندگی خسته شدم،


از تکرار روزهای غمگین ،

 

از شبهای تنهایی ،


از دوستان بی معرفت  که تا کاری نداشته باشند سراغی ازت نمیگیرن ...!

 

از همه مردمانی که حرفهایشان دروغ و تکراری است!

 

نمی دانم چگونه زندگی کنم !

 

چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ...

 


همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته

 

 

دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند...

 

 

اما این روزها دیگر عادت کردم به نخواستن خواسته هایم ....




خدایا بزار این بار خودمونی بگم :ناشکری نباشه ولی راستش ازدنیات بدجور بدم میادو این روزها


 پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم ...





[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

حرفی ندارم ....





حرفی ندارم! 


نه برای گفتن و نه برای نگفتن و 

حتی 

ناگفتن!!

نه تنها حرفی نیست اعتراضی هم

نیست...

همچنین خسته ام...

دلم دیگر چیزی نمیخواهد!

نه بودن میخواهد و نه نبودن...

دلم میخواهد سکوت کنم...

کمرنگ شوم...

یک چمدان خاطره بردارم و فقط بروم...

و کسی نگوید نیست!!

همین...

ادامه مطلب

[ پنجشنبه 10 تیر 1395 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

یک اتفاق خوب....





خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان


آری همینجا


وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،


نگرانی های شبانه مان ،


وسط زخم های دلمان


آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم ..


یک اتفاق خوب بیفتد


که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود


آنگونه که یک اتفاق خوب


همین الان ؛


همین ساعت ؛


همین حالا ؛


از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و


غروب همه غصه هایمان باشد


طلوعی که غروبش همیشه خیر است


خدایا


کمی


" پایان خوش"


می خواهم


برای این روزهایم



[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

حواسمان نیست...



حواسمان نیست که چه راحت


با حرفی که در هوا رها میکنیم

چگونه یک نفر را به هم می ریزیم

چندنفر را به جان هم می اندازیم

چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم

چقدر زخم میزنیم...



حواسمان نیست که ما می گوییم و رها میکنیم 
 ورد می شویم ومیگذاریم به پای رک بودنمان 

اما یکی ممکن است گیر کند

بین کلمه های ما

بین قضاوت های ما

بین برداشت های ما

دلی که می شکنیم ارزان نیست ...


[ پنجشنبه 3 تیر 1395 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

همیشه....

همیشه حرفهایی می ماند برای نگفتن...

ومقصدهایی برای نرسیدن...

آرزوهایی برای برآورده نشدن...

وعشقهایی برای نورزیدن...

اما خوشحال باشیم که 

 همیشه خدایی هست برای پرستیدن.



[ سه شنبه 1 تیر 1395 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

مطلب رمز دار : امتحانات عزیزم خوش امدید ....

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

نمازهایمان .....

نمازﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ "ﻧﻤﺎﺯ " ﺑﻮﺩ...
ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ "ﻧﻤﺎﺯ " ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻔﺮ، ﺫﻭﻕ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻧﺶ !
ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﮐﻌﺖ ﺁﺧﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﮐﯿﻒ ﻧﺪﺍﺷﺖ !
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ،
ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻤﺶ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
"ﺧﻼﺹ " ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯿﻢ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﭘﺎﻧﺘﻮﻣﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺩﺭﺱ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻣﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ،
ﮐﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻖ ﺍﯾﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﮑﺮ !!

ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻓﻼﻥ ﻫﻤﮑﺎﺭ !

ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺴﺎﺏ !!



ﻧﻪ

ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ "ﻧﻤﺎﺯ " ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ "ﮐﺎﺭﻭﺍﺵ ﻗﻮﯼ " ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ ﺍﺯ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﻟﮑﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﭘﻠﺸﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ.
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ، ﻣﯽ ﺷﺪ " ﮐﯿﻤﯿﺎ " ﻭ ﻣﺲ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻃﻼ ...
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﺎﺯﻣﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﻮﺩ،
ﻣﯽ ﺷﺪ ﭘﻞ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺍﺭﻭ، ﻣﯽ ﺷﺪ
ﻣﺮﻫﻢ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭﻣﺎﻥ،ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺎﻩ ﮐﻠﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﻣﯿﻌﺎﺩﮔﺎﻩ، ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ....
ﺧﺪﺍﯾﺎ ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ  ﮐﻪ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺳﺨﺎﻭﺩﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ،
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ.
ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﻨﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯﻫﺎﯾﻢ،
"ﻧﻤﺎﺯ " ﺷﻮﺩ .... ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ !


[ شنبه 1 خرداد 1395 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بیخیالی ....


میدانى ....!

یك وقت هایى باید خودت را به بیخیالى بزنى...

بیخیال تمام ادم هایى كه دوستت ندارند!

بیخیال تمام كار هایى كه مى خواستى بشود...ولى نشد!

بیخیال تمام ركب هایى كه خوردى

بیخیال هر كس كه امروز وارد زندگیت شد و فردا رفت!

بیخیال تلاش هاى بى نتیجه ات...،دوست داشتن هاى بى ثمر ات!

وقتى كسى دوستت ندارد اصرار نكن!

وقتى كسى برایت وقت ندارد خودت را به زور در برنامه هایش جا نده!

وقتى كسى نمى خواهد تو را ببیند پا پیچش نشو!

زندگى همین است!

شاید تو براى همه وقت بگذارى ولى قرار نیست همه دوستت داشته باشند و برایت وقت داشته باشند......

شاید بهانه هایشان براى فرار تو را قانع نكند....

ولى به قول سموئل_بكت:

"گاهى فقط باید لبخند بزنى و رد 

شوى...بگذار فكر كنند نفهمیدى...!



[ سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

فاطمه فاطمه است .....



از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون «زن بودن» نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

 وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد 

شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.

نمیدانم چه بگویم ؟بسیارگفتم و بسیارناگفته ماند .

درمیان همه ی جلوه های خیره کننده ی روح بزرگ فاطمه آنچه بیش ازهمه برای من شگفت انگیزاست این است که فاطمه همسفروهمگام و هم پرواز روح عظیم علی است . اودرکنارعلی تنها یک همسرنبود،که علی همسرانی دیگرنیزداشت علی دراو پدیده ی یک دوست ،یک آشنای دردها و آرمان های  بزرگش مینگریست وانیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش وهمدم تنهاییی هایش میدانست .

این است که علی هم اورا به گونه ی دیگری مینگرد وهم فرزندان اورا .پس ازفاطمه  علی همسرانی میگیرد وازآنان فرزندانی میابداما ازهمان آغاز فرزندان خویش را که ازفاطمه بود با فرزندان دیگرش جدا میکند .اینان را بنی علی و آنان را بنی فاطمه شگفتا دربرابرپدرآن هم علی نسبت فرزند به مادر...وپیغمبرنیزدیدم که اورا به گونه ی دیگرمیبیند .ازهمه ی دخترانش به او سخت میگیرد ازهمه تنها به او تکیه میکند اورادرخردسالی مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد .

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ 

خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان  در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

«مریم مادر عیسی است»

 و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.                                     

       فاطمه ، فاطمه است.


پ ن :  دقیقا نمیدونم چندهفته  پیش بود که با سحردوستم وقت استراحت بین کلاسمون توی محوطه ی دانشگاه نشسته بودیم وبحث میکردیم و  ازاینکه این روزا حال و احوال روحیمون تغییرکرده و دیگه مثل قبلا اون جنب وجوشها و  شیطنت های  دخترونه رو نداریم و دلمون فقط آرامش و یک زندگی آروم  میخوادحرف میزدیم که   یهو ازمن پرسید  راستی تو کتاب« فاطمه فاطمه است» رو تاحالا خوندی ؟؟منم که تاحالا فقط کتاب کویردکترشریعتی وخونده بودم گفت که اگه نخوندی حتما بخونش این کتاب محشره و بدجور روت تاثیرمیذاره ...خلاصه  همین که اومدم خونه شروع کردم به پرسیدن ازاین و اون واسه اینکه نسخه ی اصلی این کتاب و پیداکنم و  قبل اینکه  امتحانام شروع شه بخونمش  ...تا اینکه بالاخره تونستم نسخه ی اصلیشو  ازیه آشنای قدیمی بگیرم  و ...وامروز  این کتابو تموم کردم و احساس عجیبی دارم و به  دختربودن خودم افتخارمیکنم.... ودلم میخواد بتونم حضرت فاطمه رو الگوی همیشگی زندگیم قراربدم ای کاش بتونم و لیاقتشو داشته باشم ....
ودر آخرباید بگم که سحردوست گلم من واقعا ازت ممنونم که این کتابو به من معرفی کردی وباعث شدی 
من امروز این حس خوب و نسبت دختربودن خودم داشته باشم ....



یه قسمت ازکتابو که خودم خیلی دوست داشتم 

واسه دوستانی که علاقه مندن

 درادامه مطلب گذاشتم 



ادامه مطلب

[ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

خداراصداکن...


خدایا چه آسان می توان تو را دوست داشت ،

بی هیچ تکلف و بهانه ای .

بهشت شاید همین نزدیکی ها باشد  ،

وقتی فرشته ها برای شنیدن نام تو از دهان من ،

از پله های عرش پایین می آیند.


6ul7_125.png



پس گاهی خدا راباتمام وجودت صداکن...

                    

بی آنکه چیزی بخواهی...

 

بی آنکه گله ای کنی...

 

بی آنکه تمام آنچه راکه نیست به اونسبت دهی...

 

بی آنکه حتی بخواهی توبه کنی

 

اوبرای جنبیدن حروف نامش روی زبان توانتظارمی کشد




[ سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

....

qht_124.png

امروز داشتم  با یه دوستی صحبت میکردم 

  بین حرفامون دوتا جمله ی خیلی قشنگ بهم نشون داد :

جمله ی اولش این بود  :

گفت : همیشه ازخوبی آدما یه دیوار بساز ...

و هروقت بدی ازشون دیدی  وناراحت شدی ...

بجای اینکه بزنی همه ی  دیوار و خراب کنی ...

فقط  یه آجر ازش بردار تا جایی واسه روزهایی بعدی داشته باشی...

وگفت :خوبی ومحبت مثل بارونه، درسته بارون زندگی بخش وخوبه ...

اما زیادی وتند  که بباره سیل میشه وباعث خرابی وخسارت میشه ...

پس هیچوقت توی خوبی کردن به آدما اسراف نکن...!



[ شنبه 18 اردیبهشت 1395 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

آرامش...


اهل آرامش که شدی

 

شاد کردن دیگران

 

بیشتر از شاد بودن خودت

 

به دلت می چسبد،

 

و از این کار حال خوشی پیدا می کنی!

 

از درون به خود می بالی!

 

ارزشمندتر از همیشه ات

 

می شوی!

 

به این نقطه که برسی

 

آرامش وجودت را فرا می گیرد،

 

آرامشگر

 

می شوی!

 

نه به راحتی می رنجی

 

و نه به آسانی می رنجانی!

 

آرامش نعمتی است که فقط ....

 

سهم دل هایی ست که نگاه شان به خداست ...

 

 



[ دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

چادر...

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟...!

 

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

 

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

 

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

 

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

 

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

 

به محـــل زندگیش بازگردد.

 

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

 

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

 

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

 

دردش گفتنی نبود....!!!!

 

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

 

نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

 

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

 

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

 

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را

 

به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

 

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

 

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

 

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

 

شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

 

یک لحظه به خود آمد...

 

......................دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته..............


آخ که راستی چه لذت بخش و شیرین است این حجاب 



[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 9 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]