تبلیغات
دلنوشته های خاص...

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

دروغ...

استاد:دروغ خوبه یا بد


دانشجو : بستگی داره به شرایط!

استاد با لبخند: اما من میگم دروغ دروغه!توی هرشرایطی!

یادتون باشه همیشه حقیقت وراست بهتره ! اگه کاراشتباهی کردی یا حتی بدترین کار راست بگو...

 فوقش اینه بعدا علتشو توضیح میدی اگه ادم موندن باشه که قبول میکنه و باهم شرایط و اوکی میکنید

اگرم از اون دسته باشه که توی یه برهه ی زمانی خودشو بزور تو زندگیت جا کرده باشه

وباعث تو یپذیریش  که بهونه دستش میاد و با هزارتا دلیل بی مورد میزاره و میره !

تو میمونی و باوری که خراب شد!

اما دنیایی تجربه ی یا ارزش به دست میاری !

دمت گرم دکتراحمدی عزیز!


[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 12:20 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

باید بزرگ شم...

میخوام بزرگ شم !

نه اینکه بچه باشم نه!

اما از الان به بعد میخوام یادبگیرم دیگه بدون خیلی چیزا زندگی کنم و

 به هیچ چیز و هیچکس وابسته نشم یاد بگیرم کسی واسه دل من و وجودم کاری نمیکنه !

امروز دل کندم وگذاشتم کنار چیزی رو که بهش میگفتم "چشام"
 امروز دل و به دریا زدمو با جرات تموم بدون عینک بیرون رفتم و کارامو انجام دادم 
.اره یادگرفتم دیگه به اینم که باعث میشه دنیا رو واضح ترببینم وابسته نشم!
 این خیلی واسه منی که گاهی با عینک میخوابم و زیر دوش میرم خیلی حرکت بزرگیه
 که یاد بگیرم حتی بدون چشام زندگی رو بگذرونم  
این پست و کسایی که عینکین بیشتردرک میکنن


[ شنبه 29 مهر 1396 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

پاییز قشنگم

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...
آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را،  هوا سردِ سرد  را ..
مثلأ سوار تاکسی شوم و  شیشه  را پایین بیاورم 
باد بخورم 
سرما بخورم 
نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم : پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند ، باید نفس بکشم نفس...
بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم : ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...
چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است ، صبح های روشن، عصرهای تاریک!
 اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم
لذت دارد پاییز را تنها گذراندن ؟ 
لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست ، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش ..... اتفاق های دل انگیزو
خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...
راستی دیگران ، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...

#نازنین_عابدین_پور



[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

....

یك قرن سكوت می خواهم!

به احترام تمام حرفهایی كه ننوشته،كشته شدند.

به احترام تمام دلخوشی های نوپایی كه قتل عام شدند.

سكوت صد ساله می خواهم در سوگ لبخندهایی كه زاده نشده، سقط شدند....


[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 08:12 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

انزوا

دلم گرفته است! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را
پـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند
تنهایی ام را بغل کرده ام در گود و نشسته ام! دارم خیابان ها را مرور میکنم
چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای! در حالیکه بیلبوردها پر از عکس توست
سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند
سخت است فرانسه خوردن در کافه های تک نفره
انزوا، فهمیدنی نیست لمس کردنیست
دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که
دست کودکی دو ساله را از شدت لطافت تشخیص ندهی
سخت است باور کنی این نیز می گذرد
و از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر گذشتنی
سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست می شوند
و به سادگی روی هم دست بلند می کنند
گوشی ات را خاموش میکنی …
میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که به درونت اصالت ندارد
دلت از … نمیدانم از چه … ولی گرفته است
راه میروی … راه می آیی
دوباره با تمام دردهایت راه می آیی
هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری
اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشود
کرایه ات را آماده در دستت نگه دار
راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله نشنیدن هایت را ندارند .

هومن شریفی


[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دلگیرم

این روزها چرا این گونه شده ایم؟

لحظاتمان پر شده از انتقام....از تلافی....

عادت کرده ایم بدی را با بدی پاسخ دهیم.....

اگر پسرها خائنند ما هم مثل آنها میشویم...اگر دخترها آهن پرستند ماهم تن پرست

می شویم.....اگر دلم را شکستی منتظر باش ک دلت را بشکنم....

اگر مرا ک دوستت داشتم تنها گذاشتی من هم آنان را ک دوستم دارند تنها می گذارم

بدزدند....می دزدم......بکشند.....می کشم.....

این روزها انگار جواب های فقط هوی است

کسی از کسی نمی گذرد مگر از روی جنازه اش....

این روزها دلم پر می کشد برای پیرزنی ک وقتی توگ شیشه ی خانه اش را شکست

توپ را با لبخندی بر لب پس داد....

دلم هوای مادری را دارد ک برای دخترش ک قهر کرده شام می برد...

چقدر دلتنگ دختری هستم ک وقتی حرف از معشوق خائنش ب میان آمد

گفت:کاش الان شادتر باشد....

دلتنگ پسری ک وقتی دید دختری سوار یک ماشین شاسی بلند شد قضاوتش

نکرد و با خود گفت همه مثل هم نیستند...

کاش باز هم آن مرد را ببینم ک پسرش را یک سیاه پوست کشته بود ولی

هنوز با نژاد پرستی مبارزه می کرد...

کاش از آن پیرمردهایی ک از قاتل پسرشان می گذرند باز هم وجود داشته باشد

کاش قهرهایمان مثل بچگی ها چند دقیقه ای باشد...

کاش در گذشته ام جای گذشت خالی نباشد

دوست من....این روزها ناامید نیستم ....فقط کمی دلگیرم

از خودم.........از تو................از انسانها.....

 



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

مرگ

مرگ تو؛

درست ازلحظه ای

آغاز می شود که

در برابر آنچه مهم است

سکوت

میکنی...


حرف هایی هست که نمی توانی با هیچکس بگویی

نام این احوال تنهایی ست

و تنهایی درد بی درمانی ست

که باید سرت را بگذاری سه کنج اتاقت

و فقط به حال خویش گریه کنی...

 




[ شنبه 10 تیر 1396 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بی عنوان

نمیدونم چه سریه وقتی بعد کلی هیاهوی روز و دل نگرانی هام و دغدغه هام شب میشه و میام تو تختم مثلا واسه استراحت و یاد دلخوریام میفتم و دنبال یه چی میگردم که باهاش آروم شم و خودمو سبک کنم یاد وبلاگم میفتم و میزنه به سرم که یخورده وب گردی کنم هرچند به لطف تلگرام و اینستاگرام و چه میدونم این برنامه های چت اکثر وب ها دیگه آپ نمیشن ولی لذتی که این کار به من میده مثل لذتیه که از تماشای آلبوم های بچگی آلبوم  های قدیمی میبرم...
و کسایی که مثل منن میفهمن چه حس غریب ولی خوبی به آدم میده این وبگردی تو تنهایی و سکوت شب...
پ ن :وبلاگ عزیزم خوشحالم که تورو دارم و وقتی ذهنم پره از فکرای در هم برهم و  از دنیا و آدماش دلگیرم و میام و دیوارهای تو رو خط خطی میکنم و سبک میشم 


[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

این وبلاگ

شاید خاصیت پیری باشد ؛ این که "به به و لایک و ممنون از پستها و ..." های استیکری و نوشتاری به نظرت جالب نیاید. شاید هم کسی بگوید از پیری نیست و از سر شکم سیری ست! 
ولی خوب که نگاه کنیم جماعتی هستیم دور هم خزیده که دل مان را خوش کرده ایم به تعداد پسند دیگران و اگر قدرت مان اندکی اجرایی باشد دلخوش تریم به حذف آنان که مذاقمان خوش نیست به حضور و یا نوشته هاشان... 
آدم که پیر می شود دلش را زنده نگاه می دارد به امید فقط؛ بیشتر از گذشته! آدم های پیر ، دلخورده اند بیشتر تا سالخورده!آدم پیر می نشیند یک گوشه ی دنج و تمام احساسش را می گذارد توی ظرف دل و فقط از دور به تماشا می نشیند...بی آن که دیگر برایش مهم باشد چند نفر به به سروده اند و چند نفر حذفش کرده اند از مقابل دیدگان شان.. آدم های پیر روزی ضریب راستی آزمایی بالایی داشته اند...حواسمان باشد داریم چگونه خود را و دل را می خوریم تا سالخورده شویم...

پ ن :هنوزهم عاشق نوشتن و آپ کردن اینجا هستم یواشکی ترین و بهترین جای دنیا برای نوشتن و گفتن حرفهایم ...
اما انگیزه ای ندارم واسه مثل اولا اومدن به اینجا و هر دوسه روز آپ کردن ...
این خونه برام بطور غیر قابل باوری خاص و آرامبخش مثل حالا که بعد کلی شلوغی  ودرگیری توی ساعت   روزم  ساعت ۱شب دلم عجیب هوای این وبلاگ و کرد و خوشحالم که بعد ۳ سال هنوزم حس خوب اون اوایل و به آدم میده 




[ یکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

گاهی

آدم یک وقتهایی دلش

ملیحه حکمت بودن میخواهد..

که یک روز یک شهید عباس بابایی پیدا شود و بگوید یا تو یا هیچکس

بعد بفهمی همه دوران تحصیلش در امریکا برای داشتنت نقشه

میکشده

و بعد روز خواستگاری زل بزند به چشمهایت

و با لبخند بگوید تو عشق سومی ...

اول خدا ... بعد پرواز بعدم ملیحه خانوم...

و تو متعجب بمانی اما

هلاک همان عشق سوم بودن باشی بی هیچ حسادتی ...

آدم دلش یک شهید عباس بابایی میخواهد

تا باور کند میشود یک مومن تمام عیار بود و روز عروسی کراوات زد ...

میشود ریش نداشت !

از این عباس ها که بدون گل به خانه نمی ایند ...

مردی که بداند تو عادت پشت میز نهار خوردن داری اما

از قصد برایت توی حیاط بساط ابگوشت

پهن کند و قربان صدقه ات برود

ادم دلش هی از این عباس ها میخواهد که

وقتی به جانشان نق میزنی و از شهادتشان میترسی

ناباورانه میگن بالام جان دیگه سعی کن کمتر دوسم داشته باشی !!

ادم هوس میکند ملیحه ای باشد که

ناز و نعمت و ثروت خانه پدری را رها میکند

وکلاهش را کنار بگذارد

و به خاطر با عشق روسری سر کردن در زمان شاه از کار بی کار شود

و به همه هوس های پوچ زندگی پشت پا بزند .

ادم دلش از این عباس ها میخواهد که

وقتی ژنرال مافوقش دیر میکند

در اتاق مافوق ودر دل سرزمین کفر روزنامه پهن میکند

و به نماز می ایستد ...

آدم دلش از این عباس ها میخواهد ...

از این شهید همت ها و حمید باکری ها

که مثل آفتاب در زندگی یک دختر میتابند

و بعد از آن پشت ابر پنهان میشوند ...

امـــا ...

تا ابد گرمای عشقشان گونه های یک زن را سرخ نگه میدارد!!!

 



[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

تنهایی

آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش

نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی

می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.

بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمــــــی

پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال

دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که

سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم

باشــــی و در تنهایی دســــت و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین

نحــوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپـــــک می

زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...



[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 12:22 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

غم غربت

حکایت موندن یا رفتن نیست.حکایت تنهایی دله منه!

حکایت قصه غریبی دلیه که نرفته غریب شد

از همه چیزش گذشت وهمه ازش گذشتن

خواست بره همه گفتن نرو

گفتن اگه بری غم غربت نابودت میکنه

سادگی کرد ونرفت

نرفت که نکنه ترک بخوره

غافل از اینکه اینجا پرازسنگ برای شکستنه

آری!

حکایت حکایت نامردی دنیاست



[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دلم میخواد بنویسم

دلم می‌خواهد بنویسم، ولی نمی‌دانم چه؟

 فقط دلم می خواهد کاغذی باشد و خودکاری و موسیقی لایتی ، 

و دلی که جاری که می شودبرای سبک شدن ...

 لعنت به این تکنولوژی که خودکار را به این کلیدهای کیبورد تبدیل کرده است. ...

 لعنت به روزگار که این قدر تند می رود، ... لعنت به آهنگ ها که این قدر ناجور به مغز آدم می‌نشیند ... 

لعنت به ... لعنت به لعنت‌های امروزی که به درد خالی کردن حرص هم نمی‌خورند ... 

خسته‌ام! ...از این همه تکرار خسته‌ام ... 

دلم می‌خواهد بنویسم ... دلم نمی‌خواهد داد بزنم، فقط دلم می‌خواهد بنویسم ... 

مدت‌هاست ننوشته‌ام، ... شاید تمام شده‌ام که چیزی برای نوشتن ندارم. 

مگر هر کسی روزی تمام نمی‌شود؟...

 شاید بناست مثل همه آدم‌هایی که روزی مسخره‌شان می‌کردم، هر روز به مرگ نزدیک‌تر شوم

 و با روزمره‌گی و روزمرگی روزگارم را گام به گام به مرگ نزدیک کنم  ... 

مگر هر کسی روزی نمی‌میرد؟ ... دیگر شعر هم نمی‌‌خوانم وکارهایی که دوست دارم انجام نمیدم! ... 

شاید خاصیت بزرگ شدن این است.

چه می‌توان کرد با دلی که نه رهایت می‌کند و نه می‌توانی رهایش کنی... 

چاره درد آدمی این وقت‌ها فقط نوشتن است، نه به امیداینکه کسی بخواند به این  امید که کسی نخواند و خودت در عالم تنهایی‌‌ات برای هر که می‌خواهی بخوانی و تکرار کنی ... دلم می‌‌خواهد بنویسم

پ ن: همین جوری!!

گاهی آدم باید بنویسد بدون اینکه فکر کند کسی میخواند یا نه... 

بدون اینکه فکر کند نوشته هایش قشنگ هستند یا نه دردناک و اشک دربیار هستند یا نه؟

 خوشحال کننده و لبخند به لب بیاور هستند یانه؟ گاهی آدم باید بدون اینکه به چیزی فکر کندبنویسد... اصلا بی فکر بنویسد مگر چه میشود؟ مگر چه میشود اگر من چشمهایم را ببندم و دهان قلمم را باز کنم و هرچه دلم میخواهد بنویسم... هرچه دلم میخواهدبنویسم؟ دلم میخواهد بنویسم؟ فکر نمیخواهد بنویسد...دلم میخواهد؟ 




[ دوشنبه 9 اسفند 1395 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

زمستان. .

زمستان یک -تو-

 

می خواهد

 

یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهره ای گرفت

 

یک تو که بشود این خیابان های یخ زده را گرم قدم زد

 

یک تو که بشود با فکرش بغض ها را پوشاند

 

بشود چای تازه دم در یک سبد کوچک گذاشت

 

و کنارش میان برف ها نوشید

 

زمستان یک --تو-- می خواهد

 

که آرامت کند

 

یک -تو-

 

که برای بهار باز هم آرزویت کند

 

و تو را سر مست کند از فکرهای بهاری

 

آنقدر که تا به خودت بیایی

 

ببینی در آغوشش داری بهار را تماشا می کنی

 

زمستان یک

 

--بودن --

 

باید داشته باشد

 

فارغ از هر که و هر چه و هر کجا

 

تو را آنقدر گرم تماشا کند

 

که تو خیالات برت دارد

 

که مرداد است



[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

خاطرات

خاطرات عجیبند


سنگ فرش ها و آهنگ ها و زمستان ها هم....


تظاهر می کنی پاک شدند اما خاطره ها همیشه می مانند ، هستند  ، 


تنها باید گاهی دست به سرو گوششان بکشی و هرگز با آنها نجنگی !


دوستشان بداری و در اعماق جانت حفظشان کنی تا ابد....


اگر باهوش باشی خواهی فهمید آنچه که گذشت درتو باقی می ماند برای همیشه ، ....



[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 11 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]