تبلیغات
دلنوشته های خاص...

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

دلگیرم

این روزها چرا این گونه شده ایم؟

لحظاتمان پر شده از انتقام....از تلافی....

عادت کرده ایم بدی را با بدی پاسخ دهیم.....

اگر پسرها خائنند ما هم مثل آنها میشویم...اگر دخترها آهن پرستند ماهم تن پرست

می شویم.....اگر دلم را شکستی منتظر باش ک دلت را بشکنم....

اگر مرا ک دوستت داشتم تنها گذاشتی من هم آنان را ک دوستم دارند تنها می گذارم

بدزدند....می دزدم......بکشند.....می کشم.....

این روزها انگار جواب های فقط هوی است

کسی از کسی نمی گذرد مگر از روی جنازه اش....

این روزها دلم پر می کشد برای پیرزنی ک وقتی توگ شیشه ی خانه اش را شکست

توپ را با لبخندی بر لب پس داد....

دلم هوای مادری را دارد ک برای دخترش ک قهر کرده شام می برد...

چقدر دلتنگ دختری هستم ک وقتی حرف از معشوق خائنش ب میان آمد

گفت:کاش الان شادتر باشد....

دلتنگ پسری ک وقتی دید دختری سوار یک ماشین شاسی بلند شد قضاوتش

نکرد و با خود گفت همه مثل هم نیستند...

کاش باز هم آن مرد را ببینم ک پسرش را یک سیاه پوست کشته بود ولی

هنوز با نژاد پرستی مبارزه می کرد...

کاش از آن پیرمردهایی ک از قاتل پسرشان می گذرند باز هم وجود داشته باشد

کاش قهرهایمان مثل بچگی ها چند دقیقه ای باشد...

کاش در گذشته ام جای گذشت خالی نباشد

دوست من....این روزها ناامید نیستم ....فقط کمی دلگیرم

از خودم.........از تو................از انسانها.....

 



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

مرگ

مرگ تو؛

درست ازلحظه ای

آغاز می شود که

در برابر آنچه مهم است

سکوت

میکنی...


حرف هایی هست که نمی توانی با هیچکس بگویی

نام این احوال تنهایی ست

و تنهایی درد بی درمانی ست

که باید سرت را بگذاری سه کنج اتاقت

و فقط به حال خویش گریه کنی...

 




[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بی عنوان

نمیدونم چه سریه وقتی بعد کلی هیاهوی روز و دل نگرانی هام و دغدغه هام شب میشه و میام تو تختم مثلا واسه استراحت و یاد دلخوریام میفتم و دنبال یه چی میگردم که باهاش آروم شم و خودمو سبک کنم یاد وبلاگم میفتم و میزنه به سرم که یخورده وب گردی کنم هرچند به لطف تلگرام و اینستاگرام و چه میدونم این برنامه های چت اکثر وب ها دیگه آپ نمیشن ولی لذتی که این کار به من میده مثل لذتیه که از تماشای آلبوم های بچگی آلبوم  های قدیمی میبرم...
و کسایی که مثل منن میفهمن چه حس غریب ولی خوبی به آدم میده این وبگردی تو تنهایی و سکوت شب...
پ ن :وبلاگ عزیزم خوشحالم که تورو دارم و وقتی ذهنم پره از فکرای در هم برهم و  از دنیا و آدماش دلگیرم و میام و دیوارهای تو رو خط خطی میکنم و سبک میشم 


[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

این وبلاگ

شاید خاصیت پیری باشد ؛ این که "به به و لایک و ممنون از پستها و ..." های استیکری و نوشتاری به نظرت جالب نیاید. شاید هم کسی بگوید از پیری نیست و از سر شکم سیری ست! 
ولی خوب که نگاه کنیم جماعتی هستیم دور هم خزیده که دل مان را خوش کرده ایم به تعداد پسند دیگران و اگر قدرت مان اندکی اجرایی باشد دلخوش تریم به حذف آنان که مذاقمان خوش نیست به حضور و یا نوشته هاشان... 
آدم که پیر می شود دلش را زنده نگاه می دارد به امید فقط؛ بیشتر از گذشته! آدم های پیر ، دلخورده اند بیشتر تا سالخورده!آدم پیر می نشیند یک گوشه ی دنج و تمام احساسش را می گذارد توی ظرف دل و فقط از دور به تماشا می نشیند...بی آن که دیگر برایش مهم باشد چند نفر به به سروده اند و چند نفر حذفش کرده اند از مقابل دیدگان شان.. آدم های پیر روزی ضریب راستی آزمایی بالایی داشته اند...حواسمان باشد داریم چگونه خود را و دل را می خوریم تا سالخورده شویم...

پ ن :هنوزهم عاشق نوشتن و آپ کردن اینجا هستم یواشکی ترین و بهترین جای دنیا برای نوشتن و گفتن حرفهایم ...
اما انگیزه ای ندارم واسه مثل اولا اومدن به اینجا و هر دوسه روز آپ کردن ...
این خونه برام بطور غیر قابل باوری خاص و آرامبخش مثل حالا که بعد کلی شلوغی  ودرگیری توی ساعت   روزم  ساعت ۱شب دلم عجیب هوای این وبلاگ و کرد و خوشحالم که بعد ۳ سال هنوزم حس خوب اون اوایل و به آدم میده 




[ دوشنبه 8 خرداد 1396 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

گاهی

آدم یک وقتهایی دلش

ملیحه حکمت بودن میخواهد..

که یک روز یک شهید عباس بابایی پیدا شود و بگوید یا تو یا هیچکس

بعد بفهمی همه دوران تحصیلش در امریکا برای داشتنت نقشه

میکشده

و بعد روز خواستگاری زل بزند به چشمهایت

و با لبخند بگوید تو عشق سومی ...

اول خدا ... بعد پرواز بعدم ملیحه خانوم...

و تو متعجب بمانی اما

هلاک همان عشق سوم بودن باشی بی هیچ حسادتی ...

آدم دلش یک شهید عباس بابایی میخواهد

تا باور کند میشود یک مومن تمام عیار بود و روز عروسی کراوات زد ...

میشود ریش نداشت !

از این عباس ها که بدون گل به خانه نمی ایند ...

مردی که بداند تو عادت پشت میز نهار خوردن داری اما

از قصد برایت توی حیاط بساط ابگوشت

پهن کند و قربان صدقه ات برود

ادم دلش هی از این عباس ها میخواهد که

وقتی به جانشان نق میزنی و از شهادتشان میترسی

ناباورانه میگن بالام جان دیگه سعی کن کمتر دوسم داشته باشی !!

ادم هوس میکند ملیحه ای باشد که

ناز و نعمت و ثروت خانه پدری را رها میکند

وکلاهش را کنار بگذارد

و به خاطر با عشق روسری سر کردن در زمان شاه از کار بی کار شود

و به همه هوس های پوچ زندگی پشت پا بزند .

ادم دلش از این عباس ها میخواهد که

وقتی ژنرال مافوقش دیر میکند

در اتاق مافوق ودر دل سرزمین کفر روزنامه پهن میکند

و به نماز می ایستد ...

آدم دلش از این عباس ها میخواهد ...

از این شهید همت ها و حمید باکری ها

که مثل آفتاب در زندگی یک دختر میتابند

و بعد از آن پشت ابر پنهان میشوند ...

امـــا ...

تا ابد گرمای عشقشان گونه های یک زن را سرخ نگه میدارد!!!

 



[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

تنهایی

آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش

نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی

می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.

بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمــــــی

پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال

دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که

سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم

باشــــی و در تنهایی دســــت و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین

نحــوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپـــــک می

زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...



[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 01:22 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

غم غربت

حکایت موندن یا رفتن نیست.حکایت تنهایی دله منه!

حکایت قصه غریبی دلیه که نرفته غریب شد

از همه چیزش گذشت وهمه ازش گذشتن

خواست بره همه گفتن نرو

گفتن اگه بری غم غربت نابودت میکنه

سادگی کرد ونرفت

نرفت که نکنه ترک بخوره

غافل از اینکه اینجا پرازسنگ برای شکستنه

آری!

حکایت حکایت نامردی دنیاست



[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دلم میخواد بنویسم

دلم می‌خواهد بنویسم، ولی نمی‌دانم چه؟

 فقط دلم می خواهد کاغذی باشد و خودکاری و موسیقی لایتی ، 

و دلی که جاری که می شودبرای سبک شدن ...

 لعنت به این تکنولوژی که خودکار را به این کلیدهای کیبورد تبدیل کرده است. ...

 لعنت به روزگار که این قدر تند می رود، ... لعنت به آهنگ ها که این قدر ناجور به مغز آدم می‌نشیند ... 

لعنت به ... لعنت به لعنت‌های امروزی که به درد خالی کردن حرص هم نمی‌خورند ... 

خسته‌ام! ...از این همه تکرار خسته‌ام ... 

دلم می‌خواهد بنویسم ... دلم نمی‌خواهد داد بزنم، فقط دلم می‌خواهد بنویسم ... 

مدت‌هاست ننوشته‌ام، ... شاید تمام شده‌ام که چیزی برای نوشتن ندارم. 

مگر هر کسی روزی تمام نمی‌شود؟...

 شاید بناست مثل همه آدم‌هایی که روزی مسخره‌شان می‌کردم، هر روز به مرگ نزدیک‌تر شوم

 و با روزمره‌گی و روزمرگی روزگارم را گام به گام به مرگ نزدیک کنم  ... 

مگر هر کسی روزی نمی‌میرد؟ ... دیگر شعر هم نمی‌‌خوانم وکارهایی که دوست دارم انجام نمیدم! ... 

شاید خاصیت بزرگ شدن این است.

چه می‌توان کرد با دلی که نه رهایت می‌کند و نه می‌توانی رهایش کنی... 

چاره درد آدمی این وقت‌ها فقط نوشتن است، نه به امیداینکه کسی بخواند به این  امید که کسی نخواند و خودت در عالم تنهایی‌‌ات برای هر که می‌خواهی بخوانی و تکرار کنی ... دلم می‌‌خواهد بنویسم

پ ن: همین جوری!!

گاهی آدم باید بنویسد بدون اینکه فکر کند کسی میخواند یا نه... 

بدون اینکه فکر کند نوشته هایش قشنگ هستند یا نه دردناک و اشک دربیار هستند یا نه؟

 خوشحال کننده و لبخند به لب بیاور هستند یانه؟ گاهی آدم باید بدون اینکه به چیزی فکر کندبنویسد... اصلا بی فکر بنویسد مگر چه میشود؟ مگر چه میشود اگر من چشمهایم را ببندم و دهان قلمم را باز کنم و هرچه دلم میخواهد بنویسم... هرچه دلم میخواهدبنویسم؟ دلم میخواهد بنویسم؟ فکر نمیخواهد بنویسد...دلم میخواهد؟ 




[ دوشنبه 9 اسفند 1395 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

زمستان. .

زمستان یک -تو-

 

می خواهد

 

یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهره ای گرفت

 

یک تو که بشود این خیابان های یخ زده را گرم قدم زد

 

یک تو که بشود با فکرش بغض ها را پوشاند

 

بشود چای تازه دم در یک سبد کوچک گذاشت

 

و کنارش میان برف ها نوشید

 

زمستان یک --تو-- می خواهد

 

که آرامت کند

 

یک -تو-

 

که برای بهار باز هم آرزویت کند

 

و تو را سر مست کند از فکرهای بهاری

 

آنقدر که تا به خودت بیایی

 

ببینی در آغوشش داری بهار را تماشا می کنی

 

زمستان یک

 

--بودن --

 

باید داشته باشد

 

فارغ از هر که و هر چه و هر کجا

 

تو را آنقدر گرم تماشا کند

 

که تو خیالات برت دارد

 

که مرداد است



[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

خاطرات

خاطرات عجیبند


سنگ فرش ها و آهنگ ها و زمستان ها هم....


تظاهر می کنی پاک شدند اما خاطره ها همیشه می مانند ، هستند  ، 


تنها باید گاهی دست به سرو گوششان بکشی و هرگز با آنها نجنگی !


دوستشان بداری و در اعماق جانت حفظشان کنی تا ابد....


اگر باهوش باشی خواهی فهمید آنچه که گذشت درتو باقی می ماند برای همیشه ، ....



[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بزرگ شدن....

یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، 

كه كفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسكی نپوشم، 

دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به كابینت های بالای آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم

 و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فكر می كردم بزرگ می شوم

 و دنیا سرزمین كوچكی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می كنم،

 همان عشقی كه بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید،

 حالا من بزرگ شده ام، تعدادی كفش پاشنه بلند دارم، 

هنوز دستم به كابینت های بالای اشپزخانه كمابیش نمی رسد اما یك أجاق گاز برای خودم دارم، 

حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می كنم، 

موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشك هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خیانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، 

حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و

 بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود كه بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم.



[ یکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بازهم جمعه!

جمعه مثل طناب دار است
از صبح میپیچد دور گردنت
غروب که میشود...  
انگار کسی
زیر پایت را خالی میکند
وتو تا شب خفه میشوی 
آرام... آرام 


[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

تنهایی ...

نتیجه تصویری برای خدای من



خــــدای مــــن !


تنهایی چه تلخ بود .اگر حضور شیرین تو نبود !


و بی کسی چه دشوار اگر تو جای همه را پر نمی کردی!


تنها کسی است که از داشتن تو محروم است ...


خدایا :


 تو اگر نباشی به که می توان گفت


حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت


مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند ..


عده ای تا مرز مال ...عده ای تا مرز آبرو!


عده ای تا مرز جان ...و همگان تا مرز این جهان !


تنها تویی که همواره می مانی ...


بمان وکنارم باش که کسی رو جز تو ندارم  ! 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 25 آبان 1395 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دسترس...

گاهی وقتی فکر میکنم


که امروز جمعه است و این جمعه های لعنتی عصر دارند، غروب دارند،

 

دلگیری و دلتنگی دارند ؛

 

هوس میکنم خودم را برای خودم لوس کنم،

 

هوس میکنم برای خودم یک لیوان چای بریزم و

 

بعد بلند شوم همه ی درها و شیشه ها را ببندم

 

و بگذارم آدم ها همان پشت بمانند،

 

هوس میکنم بروم پریز تلفن را از برق بکشم،

 

یا برای ساعاتی آفلاین بمانم و

 

خودم را بزنم به نبودن که مثلا کسی نگرانم شود،

 

یا هوس میکنم گوشی همراهم را خاموش کنم

 

تا هرکس که سراغی از من گرفت اپراتور

 

بگوید: "مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"

 

گاهی عجیب دلم میخواهد،

 

مشترک مورد نظر باشم و در دسترس نباشم،

 

اما انگار دست و دلم نمیرود به خفه کردن تلفن

 

ها و این وسایل ارتباطی لعنتی،

 

دست و دلم نمیرود به در دسترس نبودن، میترسم صبح شنبه،

 

بلند شوم ببینم نه پیام خوانده نشده ای دارم، نه پیغامی، نه میس کالی،

 

میترسم چشم باز کنم ببینم یک عمر در دسترس نبوده ام

 

و انگار نه انگار، نه خطی، نه خبری،

 

نه پیغامی ؛ ببینم یک عمر خودم را به نبودن زده ام

 

و هیچکس حتی دلش تنگ نشده...!



[ یکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

اولین باران پاییزی ....

باران دوست قشنگم خوش اومدی ...

پ ن:

اومدن باران تو این روزای سخت وشلوغ واسه من میتونه اتفاق خیلی خوبی باشه !

آخه همیشه عاشقش بودم 


[ سه شنبه 11 آبان 1395 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 11 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]