تبلیغات
دلنوشته های خاص...

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

غم غربت

حکایت موندن یا رفتن نیست.حکایت تنهایی دله منه!

حکایت قصه غریبی دلیه که نرفته غریب شد

از همه چیزش گذشت وهمه ازش گذشتن

خواست بره همه گفتن نرو

گفتن اگه بری غم غربت نابودت میکنه

سادگی کرد ونرفت

نرفت که نکنه ترک بخوره

غافل از اینکه اینجا پرازسنگ برای شکستنه

آری!

حکایت حکایت نامردی دنیاست



[ دوشنبه 23 اسفند 1395 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دلم میخواد بنویسم

دلم می‌خواهد بنویسم، ولی نمی‌دانم چه؟

 فقط دلم می خواهد کاغذی باشد و خودکاری و موسیقی لایتی ، 

و دلی که جاری که می شودبرای سبک شدن ...

 لعنت به این تکنولوژی که خودکار را به این کلیدهای کیبورد تبدیل کرده است. ...

 لعنت به روزگار که این قدر تند می رود، ... لعنت به آهنگ ها که این قدر ناجور به مغز آدم می‌نشیند ... 

لعنت به ... لعنت به لعنت‌های امروزی که به درد خالی کردن حرص هم نمی‌خورند ... 

خسته‌ام! ...از این همه تکرار خسته‌ام ... 

دلم می‌خواهد بنویسم ... دلم نمی‌خواهد داد بزنم، فقط دلم می‌خواهد بنویسم ... 

مدت‌هاست ننوشته‌ام، ... شاید تمام شده‌ام که چیزی برای نوشتن ندارم. 

مگر هر کسی روزی تمام نمی‌شود؟...

 شاید بناست مثل همه آدم‌هایی که روزی مسخره‌شان می‌کردم، هر روز به مرگ نزدیک‌تر شوم

 و با روزمره‌گی و روزمرگی روزگارم را گام به گام به مرگ نزدیک کنم  ... 

مگر هر کسی روزی نمی‌میرد؟ ... دیگر شعر هم نمی‌‌خوانم وکارهایی که دوست دارم انجام نمیدم! ... 

شاید خاصیت بزرگ شدن این است.

چه می‌توان کرد با دلی که نه رهایت می‌کند و نه می‌توانی رهایش کنی... 

چاره درد آدمی این وقت‌ها فقط نوشتن است، نه به امیداینکه کسی بخواند به این  امید که کسی نخواند و خودت در عالم تنهایی‌‌ات برای هر که می‌خواهی بخوانی و تکرار کنی ... دلم می‌‌خواهد بنویسم

پ ن: همین جوری!!

گاهی آدم باید بنویسد بدون اینکه فکر کند کسی میخواند یا نه... 

بدون اینکه فکر کند نوشته هایش قشنگ هستند یا نه دردناک و اشک دربیار هستند یا نه؟

 خوشحال کننده و لبخند به لب بیاور هستند یانه؟ گاهی آدم باید بدون اینکه به چیزی فکر کندبنویسد... اصلا بی فکر بنویسد مگر چه میشود؟ مگر چه میشود اگر من چشمهایم را ببندم و دهان قلمم را باز کنم و هرچه دلم میخواهد بنویسم... هرچه دلم میخواهدبنویسم؟ دلم میخواهد بنویسم؟ فکر نمیخواهد بنویسد...دلم میخواهد؟ 




[ دوشنبه 9 اسفند 1395 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

زمستان. .

زمستان یک -تو-

 

می خواهد

 

یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهره ای گرفت

 

یک تو که بشود این خیابان های یخ زده را گرم قدم زد

 

یک تو که بشود با فکرش بغض ها را پوشاند

 

بشود چای تازه دم در یک سبد کوچک گذاشت

 

و کنارش میان برف ها نوشید

 

زمستان یک --تو-- می خواهد

 

که آرامت کند

 

یک -تو-

 

که برای بهار باز هم آرزویت کند

 

و تو را سر مست کند از فکرهای بهاری

 

آنقدر که تا به خودت بیایی

 

ببینی در آغوشش داری بهار را تماشا می کنی

 

زمستان یک

 

--بودن --

 

باید داشته باشد

 

فارغ از هر که و هر چه و هر کجا

 

تو را آنقدر گرم تماشا کند

 

که تو خیالات برت دارد

 

که مرداد است



[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

خاطرات

خاطرات عجیبند


سنگ فرش ها و آهنگ ها و زمستان ها هم....


تظاهر می کنی پاک شدند اما خاطره ها همیشه می مانند ، هستند  ، 


تنها باید گاهی دست به سرو گوششان بکشی و هرگز با آنها نجنگی !


دوستشان بداری و در اعماق جانت حفظشان کنی تا ابد....


اگر باهوش باشی خواهی فهمید آنچه که گذشت درتو باقی می ماند برای همیشه ، ....



[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بزرگ شدن....

یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، 

كه كفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسكی نپوشم، 

دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به كابینت های بالای آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم

 و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فكر می كردم بزرگ می شوم

 و دنیا سرزمین كوچكی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می كنم،

 همان عشقی كه بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید،

 حالا من بزرگ شده ام، تعدادی كفش پاشنه بلند دارم، 

هنوز دستم به كابینت های بالای اشپزخانه كمابیش نمی رسد اما یك أجاق گاز برای خودم دارم، 

حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می كنم، 

موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشك هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خیانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، 

حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و

 بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود كه بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم.



[ یکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بازهم جمعه!

جمعه مثل طناب دار است
از صبح میپیچد دور گردنت
غروب که میشود...  
انگار کسی
زیر پایت را خالی میکند
وتو تا شب خفه میشوی 
آرام... آرام 


[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

تنهایی ...

نتیجه تصویری برای خدای من



خــــدای مــــن !


تنهایی چه تلخ بود .اگر حضور شیرین تو نبود !


و بی کسی چه دشوار اگر تو جای همه را پر نمی کردی!


تنها کسی است که از داشتن تو محروم است ...


خدایا :


 تو اگر نباشی به که می توان گفت


حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت


مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند ..


عده ای تا مرز مال ...عده ای تا مرز آبرو!


عده ای تا مرز جان ...و همگان تا مرز این جهان !


تنها تویی که همواره می مانی ...


بمان وکنارم باش که کسی رو جز تو ندارم  ! 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 25 آبان 1395 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دسترس...

گاهی وقتی فکر میکنم


که امروز جمعه است و این جمعه های لعنتی عصر دارند، غروب دارند،

 

دلگیری و دلتنگی دارند ؛

 

هوس میکنم خودم را برای خودم لوس کنم،

 

هوس میکنم برای خودم یک لیوان چای بریزم و

 

بعد بلند شوم همه ی درها و شیشه ها را ببندم

 

و بگذارم آدم ها همان پشت بمانند،

 

هوس میکنم بروم پریز تلفن را از برق بکشم،

 

یا برای ساعاتی آفلاین بمانم و

 

خودم را بزنم به نبودن که مثلا کسی نگرانم شود،

 

یا هوس میکنم گوشی همراهم را خاموش کنم

 

تا هرکس که سراغی از من گرفت اپراتور

 

بگوید: "مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"

 

گاهی عجیب دلم میخواهد،

 

مشترک مورد نظر باشم و در دسترس نباشم،

 

اما انگار دست و دلم نمیرود به خفه کردن تلفن

 

ها و این وسایل ارتباطی لعنتی،

 

دست و دلم نمیرود به در دسترس نبودن، میترسم صبح شنبه،

 

بلند شوم ببینم نه پیام خوانده نشده ای دارم، نه پیغامی، نه میس کالی،

 

میترسم چشم باز کنم ببینم یک عمر در دسترس نبوده ام

 

و انگار نه انگار، نه خطی، نه خبری،

 

نه پیغامی ؛ ببینم یک عمر خودم را به نبودن زده ام

 

و هیچکس حتی دلش تنگ نشده...!



[ یکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

اولین باران پاییزی ....

باران دوست قشنگم خوش اومدی ...

پ ن:

اومدن باران تو این روزای سخت وشلوغ واسه من میتونه اتفاق خیلی خوبی باشه !

آخه همیشه عاشقش بودم 


[ سه شنبه 11 آبان 1395 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

زندگی...

زندگیم نظم نداره.....!

از اون اولم نداشت اما انگار این روزها بدتر هم شده خودمم جدا نمیدونم دارم چیکارمیکنم  !!

از این منی که هستم تعجب می کنم!!روحم متعلق به خودم نیست و  این خودم .....دیگه خودم نیست!

دنیام جا به جا شده ....مثل مخم!

اما خیلی ام بد نیست!!دست کم شدم شبیه آدم...شدم شبیه بقیه!

این روزها عجیب دل تنگم.........

نمی دونم برایه کی؟ یا چی؟ شاید برای دوست داشتن...برای یه آرامش بکر....شاید حالا که نیست شدم .... دلتنگم برای خودم!!!!

نمی دونم .....شاید!

 هر چند چه اهمیتی داره.....امروز که از باشگاه تا خونه پیاده قدم میزدم  به این نتیجه رسیدم  :

كلا زندگی رو بد ساختند.

 



[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

ووووووووووواااااااااااااییییی

یعنی کاملا دهنم سرویسه ...

خدایا خودت به جوونیم رحم کن فقط!!!!!!!!!!!!

به معنای واقعی  گیج شدم و اصلا نمیدونم چیکارکنم! 

وای امروز برنامه کلاسهای دانشگاهم اومده ...

حالا ازطرفی موندم باشگاهمو چیکارکنم !

ازطرفی موندم کلاسهایی که تدریس میکنم و چیکار کنم !

ازطرفی موندم دانشگاهمو که ترم آخرمو نمیشه کلاسهارو بپیچونم چیکارکنم!

ارطرفی موندم چطوری درسهای ارشدمو بخونم و آزموناشوبرم !

آخه د یکی نیست بگه دختر مگه مرض داری این همه سرخودتو شلوغ کردی !

که حالا عین چی بمونی توش که ندونی چیکار کنی ...


[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

...

نتیجه تصویری برای عکس دخترتنها





چه قدر این صفحه ی ارسال مطلب را باز کردم و ننوشتم.


 فقط نگاهش کردم بعد فکر کردم عجب این روزها پر ام از هیچی...انگار تمام شدم ...


خالی ام از بس چیزی ندارم برای گفتن !!



[ پنجشنبه 22 مهر 1395 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

گاهی خودخواه باش

گاهی_خودخواه_باش

گاهی وقتها کمی خودخواه بودن چیز بدی نیست.

اگر دیگران را عادت بدهی که همیشه آب میوه ی مانده ته دستگاه آب میوه گیری سهم تو باشد یا کتلت زیادی برشته شده،

 یا بدمزه ترین آب نبات مانده در ظرف شکلات یا هر چیزی که دیگران دوستش ندارند؛ به مرور این می شود سلیقه ات، می شود سهمت!

هیچ کس هم نمی گوید"آه چه موجود فداکار و دیگر دوستی".

بد نیست گاهی برای خودت بهترین و خنک ترین نوشابه ها را باز کنی.

چرا سهم تو نرم ترین بالش نباشد یا بهترین یادگاری از سفر، یا سر گل غذا یا حتی ساعتی از برنامه ی دلخواه تلویزیونی؟

گاهی باید مثل ملکه ها رفتار کرد. باید به دیگران فهماند در وجود هر زنی یا مردی غیر از یک موجود فداکار همیشه قانع، ملکه و پادشاه ای زندگی می کند که گاه باید عصای سلطنتش را بالا بیاورد محکم و شق و رق بر زمین بکوبد تا دیگران یادشان بیاید قرار نیست همیشه سهم تو از پست ترین چیزها باشد.

یادت باشد تو ملکه و سلطان زندگی ات هستی.

سلطان قلبها، نه فقط مُسَکن و مرهم دردها



[ شنبه 10 مهر 1395 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

جمعه ...

امروز یک جمعه بود...


از همون جمعه های کوفتی ،ازهمون جمعه هایی که هرساعت ازغروبش صدسال طول میکشه  ، 


از همون روزهایی که انقدر بد است و زهرمار است و افتضاح  و 


 ،که تنها میشد پناه برد به نوشتن وخالی کردن  دلتنگیم روی دکمه های کیبورد!


 این تنها کاریه که میتونم بکنم.


پ ن:


اینجا هم دیگه رونق اول و نداره !


لعنت به واتس آپ و لاین و تلگرام که همه رو به خودش مشغول کرده !خیلی ها فراموش کردن اصلا وبلاگی دارن ! 


اعتراف میکنم تو تنها موردی که با پدربزرگا م و مادربزرگام موافق بودم همین بوده که همیشه

 از گوشی و برنامه های چت متنفر بودم!

 و هیچوقت حتی دزه ای دلم نخواسته واردشون شم و ازاین بابت واقعا خوشحالم   



پ ن 2:


هرچقدرم عاشق درست باشی بازم بعضی وقتا ازش متنفر میشی و دلتو میزنه !


آخ که امروز این کتاب mondy دیونم کرد و هرخطیشو صدبار  خوندم تا فهمیدم چی گفته!


 یا من خنگ شدم !یا این آقای mondyخیلی پرفسوره!


کاش یکی پیدامیشد به گوش مسئولین برسونه بگه آخه اینم کتابه که شما به عنوان منبع کنکور معرفی کردین !



[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

...

گاهی وقتهــــــــــــــا نوشتنت نمی آید



قـــدم زدن را هـــــم  دوسـت نـداری



چــای هم بــرایــت  بـــی مـــزه شده


از حـرف زدن بـا دیـگـران حـــالت بهم میخورد



حـتـی اعـصـابـت هـم خورد نیست


خـــسته نیــــستی...



دل زده نیــــستی...



امـا تـا دلـــت بـخـواهـد غــــــــــــــــم داری



شاید الــکـیــــــــ


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 11 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]