تبلیغات
دلنوشته های خاص...

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

بی حسی مطلق!

پناه لحظه های غریب زندگی ام !
یادگار روزهای تلخ وشیرین زندگی ام !
باز اومدم در و دیوارت و خط خطی کنم و برم !
تازگیا دلم که میشکنه و از نامردی های روزگار و آدماش عاجز میشم کر و کور میشم ...
راهی به ذهنم نمیرسه جز نوشتن تا شاید کمی سبک شم؛راستش نمیدونم نشونه های پیریه یا بزرگ شدن و عاقل شدن یا خسته شدن و ناامید شدن از زندگی که دیکه حسی ندارم نه ناراحت میشم نه خوشحال تو یه جور بی حسی عجیب و غریبی گیر کردم ! قبلا اشکی داشتم واسه ریختن و خالی شدن حالا دیگه اونم ندارم!قبلا یه خنده هایی داشتم از ته دل حالا دیگه اونم ندارم ! قبلنا یه چیزایی واسم مهم بود و اهمیت داشت واسم حالا دیگه هیچی ندارم !انگار تو یه برهه از زندگی ام که خلا واقعی رو داره تجربه میکنم و هیچ راه و چاره ای براش ندارم !
شاید برا خوبی های که کردم و بیجواب مونده یا شایدم برا قلبم و عشقم باز اونم بیجواب موند !حس من حس یه دختر ۲۴ ساله نیست !حس یه زن ۴۴ ساله ی درموندس که از بی مهری شوهرش و بی توجهی بچه هاش داره آب میشه و هیچکس و نداره بهش پناه ببره ☹
دنیای نامرد این رسمش نیست یه دختر شاد و شنگول و به یه دختر ساکت و غمگین تبدیل کنی بخدا انصاف نیست......
دیگه میخام لال شم و کر و کور هرچی شد و نشد خودم به خنگی بزنم یه بی زبون به تمام معنا که هیچی واسش معنی و رنگ نداره ....اینجوری آسایشم خیلی بیشتره


[ جمعه 29 تیر 1397 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

حرفهایی با خودم

حرف هایی که دائما با "خودم" تکرار میکنم  
از هیچ و پوچ سرشار است!
جملاتی که هیچگاه قرار نیست به فریاد این دل درمانده برسند...
سخنانی که آرام جانم را میگیرند...
اما چاره ای جز تکرارکردن هزارباره ی این سخنان با خودم ندارم...
اندوهگین گفت و گویی که با"خودم" دارم،
تمام امید من است در زندگی ...
کورسویی ست در تاریکی محض...که به آن دچار شده ام!
آخرمیدانید؟!
من جز خودم کسی را برای هم صحبتی ندارم 



[ دوشنبه 11 تیر 1397 ] [ 02:01 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بعضی حس ها تکرار نشدنی اند

بعضی چیزها هیچ وقت دوباره تکرار نمیشوند .بعضی اتفاقا ، بعضی مزه ها ، بعضی بوها ، بعضی حس ها ، بعضی آدمها و ..... .اصلا شاید شیرینیشان به همین تکرار نشدن باشد .  بعضی ها را فقط باید از کنارشان به آرامی رد شد ، بعضی ها را به راحتی  میتوان به بهای ناچیزی خرید ، بعضی ها را باید فراموش کرد ، بعضی ها را باید کلا ندید ، بعضی ها را باید فقط اندکی شناخت و هر چه کمتر بهتر و فقط از دور زیبا هستند، بعضی ها را صد بار ببینی در ذهن نمی مانند ولی بعضی ها را یک بار ببینی همیشه در خاطر می مانند و فقط یکی هستند و تکرار نشدنی .

آدمهای زیادی در زندگی انسان می آیند و میروند ولی فقط بعضی ها در خاطر می مانند . فقط گاهی کسی تو را تحت تاثیر قرار میدهد . من این آدمهای خاص و تکرار نشدنی و یکتا را دوست دارم . بعضیها شخصیتشان به گونه ای ست که جذبشان میشوی . آنهایی که هر قدر بشناسی هنوز تکراری نمیشوند و تازه هر چه تکرار شوند هنوز هم خسته نمیشوی . هنوز نو هستند. هنوز چیزی برای شناختن و حرفی برای گفتن دارند و هر روز بهتر از دیروز هستند . عادت نمی شوند . بینهایت هستند . شاید حضور چنین کسی در زندگی هر آدمی فقط یک بار اتفاق بیفتد شاید هم هرگز . و ما آدمها یا به هم نمی رسیم یا دیر می رسیم و چه غم بزرگی ست از دست دادن این چنین آدمی . درست مانند فیلم شبهای روشن که در لحظه آخر دختری بخاطر تعهدی قدیمی پا روی دلش میگذارد و یک انسان خاص را از دست میدهد !!! یک وقتهایی مانند این فیلم بینظیرحضور بعصی آدمها هر چند کوتاه باشد کل زندگی را دگرگون میکند . تو گویی که در مدت کوتاهی تغییر میکنی . از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیزی شبیه قبل نیست  .

  .

شل سیلور استاین به زیبایی گفته :

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. بعضی وقت ها آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم.به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم را همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پر کنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.   تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...



[ جمعه 25 خرداد 1397 ] [ 02:23 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

متعجب شدن

گاهی وقتا از این همه تغییر خودت متعجب میشی..

اینکه برای سالهای متمادی چیزایی رو دوست داشتی.حالا تمام اون کارها یا چیزا برات جذابیت نداره.

آرزوهایی خاص خودت رو داشتی.الان تمام اون آمال وآرزوهات رنگ باخته.

یا اصلا از یه چیزایی متنفر بودی وحالا نیستی

 می بینی قواعد رفتاری و شخصیتیت داره عوض میشه. گاهی خودتم از واکنشت, تو یه موقعیت تعجب می کنی..

وقتی میبینی لحن حرف زدنت..لباس پوشیدنت ..نوع نگاهت..حتی لجبازیات..همه وهمه داره تغییر می کنه

اونوقته که می فهمی تویی که مسافر زمان هستی ,بد جور داری تو سفر عمر پخته می شی!

پ ن :خوشحالم از داشتنت وبلاگم ...میخام بازم مثل همون موقع ها هر چند روز یبار دستی به سر و گوشت بکشم نزارم تنها وساکت  بمونی ...حداقل تو سکوت منو تو دل خودت نگهداری


[ چهارشنبه 16 خرداد 1397 ] [ 02:22 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

مسدوم شدن دلم ....

از همه جا و همه چیز و همه کس که نا امید و بریده میشم این وبلاگ اولین جایی که به ذهنم میرسه !
امن ترین جای دنیا برای گفتن دردهایم؛ سلام !
مدتی بود که حال دلم خوب بود و نیومدم سری بهت بزنم و یادداشتی بزارم و برم !ازت معذرت میخوام  که در و دیوار تو شده جایی برای نوشتن ویرونه های دلم !
ببخشید که برام شدی صندلی های کنار یه ورزشگاه که هر وقت دلم مسدوم میشه میام و خط خطیتت میکنم ...!هرچند که اینجا هم برای توصیف آشفتگی های ذهنم باز کوچیکه !
نمیدونم از کجا و چی باید بنویسم !از دلم !از آدما!از بی حسی و بی انگیزگیم برا زندگی!
به پارسال این موقع های خودم که فکر میکنم  کوه غصه رو دوشم میشینه !کجاس اون مهتاب شاد و پرانرژی که منتظر بود جواب ارشد وبگیره و با کلی شوق باز بره دانشگاه !کجاس اون دختری که کل دغدغش رفتن مسافرت و عروسی رفتن  بعد کنکور داداشش بود !کجاس اون مهتاب قوی که هیچی خم به ابروش نمیاورد!!
آخ دلم بچگیمو خواست و امتحان دادن تو خرداد و خوردن بستنی بعد امتحان وای که با چه دلخوشی های کوچیکی شاد میشدیم اما حالا کجاس اون دلخوشیها حالا چه مرگم شده که هیچی سر ذوق نمیارم !حتی دیگه حس و حال درد و دل کردن با رفیقمو ندارم لال شدم لال!!!!
انگار زندگیم گره خورده به بعضی آدما و چیزا که فکر نداشتنشون داره لذت بودنشو زهرم میکنه خدایا من کجای کارم چه بلایی سرم اومده !!آخه قربونت برم مگه اون بالا نیستی مگه خودت شاهد نیستی و نبودی که مهتاب دختر ضعیف نیست مگه مهتاب اون دختری نیست که هیچی دلشو نمیلرزوند و قوی تا حل شدن مشکلش وامیستاد؟؟؟؟اما اینم بگم که امان از روزی مثل امروز تو زندگی که دردت درد آدما باشه!!!!حالا چی به سرم اومده تو که نزدیکترین دوستمو و بهترینمی بگو بهم چرا اینجوری شدم ؟!چرا تحمل حرف هیچکس و ندارم؟!خصوصا تحمل کوچکترین حرف کسی رو که دوسش دارم و ندارم خدایا تو مهربونی میبینی که هیچی از خودم نذاشتم دارم نابود میشم از فکر و خیالات زیاد نه خواب دارم نه خوراک نه دلم میخاد نفسی بیاد و بره !خدایا دردمو به تو نگم بی کی بگم ؟!سنگینی این بار و من تنهایی نمیتونم به دوش بکشم خواهش میکنم کنارم بمون و توان مقابله با دردمو بده...
مثل همیشه تو پشتم باش تا بتونم 


[ سه شنبه 15 خرداد 1397 ] [ 05:16 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

وبلاگ خوبم ...

هرچقدرم کانال های تلگرام و بخونم 
هرچقدرم پست های اینستا رو بالا پایین کنم و خوشبختی و درد های و بقیه رو لایک کنم بازم به پای نوشتن دو خط تو این وب بهم نمیچسبه ...
آخ که فقط خودم میفهمم وقتی یساعت آخر شب حس میکنی از همه چی خسته ای و هیچکس نیست تورو بفهمه و یه بغض عجیبی گلوتو میگیره اومدن به این خونه چه حس خوبی داره ...
وبلاگم  امسال ۳ ساله شد و من ۳ سال پخته تر شدم ...
امشب دلگیرم از خیلی چیزا از اینکه چرا همیشه هر کاری که قلبی میخوام انجام بدم اونجوری که باید نمیشه...
دلم میخاد از همه لحظه های زندگیم لذت ببرم ولی بازم یه اتفاق باعث میشه همه چی خراب شه اون موقعس که نمیفهمم باید چیکار کنم که اینجوری نشه...
خدایا خودت میدونی چقدر به این قضیه حساسم و دلم میخاد همه کارام خوب پیش بره پس از خودت میخوام آرومم کنی و از این جای زندگی به بعد بیشتر هوامو داشته باشی که جز تو نه پناهی دارم و نه امیدی 


[ دوشنبه 9 بهمن 1396 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دروغ...

استاد:دروغ خوبه یا بد


دانشجو : بستگی داره به شرایط!

استاد با لبخند: اما من میگم دروغ دروغه!توی هرشرایطی!

یادتون باشه همیشه حقیقت وراست بهتره ! اگه کاراشتباهی کردی یا حتی بدترین کار راست بگو...

 فوقش اینه بعدا علتشو توضیح میدی اگه ادم موندن باشه که قبول میکنه و باهم شرایط و اوکی میکنید

اگرم از اون دسته باشه که توی یه برهه ی زمانی خودشو بزور تو زندگیت جا کرده باشه

وباعث تو یپذیریش  که بهونه دستش میاد و با هزارتا دلیل بی مورد میزاره و میره !

تو میمونی و باوری که خراب شد!

اما دنیایی تجربه ی یا ارزش به دست میاری !

دمت گرم دکتراحمدی عزیز!


[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 12:20 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

باید بزرگ شم...

میخوام بزرگ شم !

نه اینکه بچه باشم نه!

اما از الان به بعد میخوام یادبگیرم دیگه بدون خیلی چیزا زندگی کنم و

 به هیچ چیز و هیچکس وابسته نشم یاد بگیرم کسی واسه دل من و وجودم کاری نمیکنه !

امروز دل کندم وگذاشتم کنار چیزی رو که بهش میگفتم "چشام"
 امروز دل و به دریا زدمو با جرات تموم بدون عینک بیرون رفتم و کارامو انجام دادم 
.اره یادگرفتم دیگه به اینم که باعث میشه دنیا رو واضح ترببینم وابسته نشم!
 این خیلی واسه منی که گاهی با عینک میخوابم و زیر دوش میرم خیلی حرکت بزرگیه
 که یاد بگیرم حتی بدون چشام زندگی رو بگذرونم  
این پست و کسایی که عینکین بیشتردرک میکنن


[ شنبه 29 مهر 1396 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

پاییز قشنگم

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...
آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را،  هوا سردِ سرد  را ..
مثلأ سوار تاکسی شوم و  شیشه  را پایین بیاورم 
باد بخورم 
سرما بخورم 
نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم : پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند ، باید نفس بکشم نفس...
بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم : ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...
چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است ، صبح های روشن، عصرهای تاریک!
 اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم
لذت دارد پاییز را تنها گذراندن ؟ 
لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست ، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش ..... اتفاق های دل انگیزو
خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...
راستی دیگران ، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...

#نازنین_عابدین_پور



[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

....

یك قرن سكوت می خواهم!

به احترام تمام حرفهایی كه ننوشته،كشته شدند.

به احترام تمام دلخوشی های نوپایی كه قتل عام شدند.

سكوت صد ساله می خواهم در سوگ لبخندهایی كه زاده نشده، سقط شدند....


[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 09:12 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

انزوا

دلم گرفته است! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را
پـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند
تنهایی ام را بغل کرده ام در گود و نشسته ام! دارم خیابان ها را مرور میکنم
چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای! در حالیکه بیلبوردها پر از عکس توست
سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند
سخت است فرانسه خوردن در کافه های تک نفره
انزوا، فهمیدنی نیست لمس کردنیست
دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که
دست کودکی دو ساله را از شدت لطافت تشخیص ندهی
سخت است باور کنی این نیز می گذرد
و از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر گذشتنی
سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست می شوند
و به سادگی روی هم دست بلند می کنند
گوشی ات را خاموش میکنی …
میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که به درونت اصالت ندارد
دلت از … نمیدانم از چه … ولی گرفته است
راه میروی … راه می آیی
دوباره با تمام دردهایت راه می آیی
هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری
اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشود
کرایه ات را آماده در دستت نگه دار
راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله نشنیدن هایت را ندارند .

هومن شریفی


[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

دلگیرم

این روزها چرا این گونه شده ایم؟

لحظاتمان پر شده از انتقام....از تلافی....

عادت کرده ایم بدی را با بدی پاسخ دهیم.....

اگر پسرها خائنند ما هم مثل آنها میشویم...اگر دخترها آهن پرستند ماهم تن پرست

می شویم.....اگر دلم را شکستی منتظر باش ک دلت را بشکنم....

اگر مرا ک دوستت داشتم تنها گذاشتی من هم آنان را ک دوستم دارند تنها می گذارم

بدزدند....می دزدم......بکشند.....می کشم.....

این روزها انگار جواب های فقط هوی است

کسی از کسی نمی گذرد مگر از روی جنازه اش....

این روزها دلم پر می کشد برای پیرزنی ک وقتی توگ شیشه ی خانه اش را شکست

توپ را با لبخندی بر لب پس داد....

دلم هوای مادری را دارد ک برای دخترش ک قهر کرده شام می برد...

چقدر دلتنگ دختری هستم ک وقتی حرف از معشوق خائنش ب میان آمد

گفت:کاش الان شادتر باشد....

دلتنگ پسری ک وقتی دید دختری سوار یک ماشین شاسی بلند شد قضاوتش

نکرد و با خود گفت همه مثل هم نیستند...

کاش باز هم آن مرد را ببینم ک پسرش را یک سیاه پوست کشته بود ولی

هنوز با نژاد پرستی مبارزه می کرد...

کاش از آن پیرمردهایی ک از قاتل پسرشان می گذرند باز هم وجود داشته باشد

کاش قهرهایمان مثل بچگی ها چند دقیقه ای باشد...

کاش در گذشته ام جای گذشت خالی نباشد

دوست من....این روزها ناامید نیستم ....فقط کمی دلگیرم

از خودم.........از تو................از انسانها.....

 



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

مرگ

مرگ تو؛

درست ازلحظه ای

آغاز می شود که

در برابر آنچه مهم است

سکوت

میکنی...


حرف هایی هست که نمی توانی با هیچکس بگویی

نام این احوال تنهایی ست

و تنهایی درد بی درمانی ست

که باید سرت را بگذاری سه کنج اتاقت

و فقط به حال خویش گریه کنی...

 




[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

بی عنوان

نمیدونم چه سریه وقتی بعد کلی هیاهوی روز و دل نگرانی هام و دغدغه هام شب میشه و میام تو تختم مثلا واسه استراحت و یاد دلخوریام میفتم و دنبال یه چی میگردم که باهاش آروم شم و خودمو سبک کنم یاد وبلاگم میفتم و میزنه به سرم که یخورده وب گردی کنم هرچند به لطف تلگرام و اینستاگرام و چه میدونم این برنامه های چت اکثر وب ها دیگه آپ نمیشن ولی لذتی که این کار به من میده مثل لذتیه که از تماشای آلبوم های بچگی آلبوم  های قدیمی میبرم...
و کسایی که مثل منن میفهمن چه حس غریب ولی خوبی به آدم میده این وبگردی تو تنهایی و سکوت شب...
پ ن :وبلاگ عزیزم خوشحالم که تورو دارم و وقتی ذهنم پره از فکرای در هم برهم و  از دنیا و آدماش دلگیرم و میام و دیوارهای تو رو خط خطی میکنم و سبک میشم 


[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

این وبلاگ

شاید خاصیت پیری باشد ؛ این که "به به و لایک و ممنون از پستها و ..." های استیکری و نوشتاری به نظرت جالب نیاید. شاید هم کسی بگوید از پیری نیست و از سر شکم سیری ست! 
ولی خوب که نگاه کنیم جماعتی هستیم دور هم خزیده که دل مان را خوش کرده ایم به تعداد پسند دیگران و اگر قدرت مان اندکی اجرایی باشد دلخوش تریم به حذف آنان که مذاقمان خوش نیست به حضور و یا نوشته هاشان... 
آدم که پیر می شود دلش را زنده نگاه می دارد به امید فقط؛ بیشتر از گذشته! آدم های پیر ، دلخورده اند بیشتر تا سالخورده!آدم پیر می نشیند یک گوشه ی دنج و تمام احساسش را می گذارد توی ظرف دل و فقط از دور به تماشا می نشیند...بی آن که دیگر برایش مهم باشد چند نفر به به سروده اند و چند نفر حذفش کرده اند از مقابل دیدگان شان.. آدم های پیر روزی ضریب راستی آزمایی بالایی داشته اند...حواسمان باشد داریم چگونه خود را و دل را می خوریم تا سالخورده شویم...

پ ن :هنوزهم عاشق نوشتن و آپ کردن اینجا هستم یواشکی ترین و بهترین جای دنیا برای نوشتن و گفتن حرفهایم ...
اما انگیزه ای ندارم واسه مثل اولا اومدن به اینجا و هر دوسه روز آپ کردن ...
این خونه برام بطور غیر قابل باوری خاص و آرامبخش مثل حالا که بعد کلی شلوغی  ودرگیری توی ساعت   روزم  ساعت ۱شب دلم عجیب هوای این وبلاگ و کرد و خوشحالم که بعد ۳ سال هنوزم حس خوب اون اوایل و به آدم میده 




[ دوشنبه 8 خرداد 1396 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 12 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]