تبلیغات
دلنوشته های خاص... - بازهم آسمان دلم ابریست ....

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

بازهم آسمان دلم ابریست ....

مثل همیشه بعد از كلی مشغله و خستگی به كنج تنهایی اتاقم پناه میبرم


كنار بخاری مینشینم.چایی مینوشم و... قلپ قلپ فنجان سكوت را سر میكشم


بعد از اتمام چایی دراز میكشم.


چشم هایم را بر روی هم میگذارم


و سعی میكنم قدری با گوش دادن به چند آهنگ ملایم


خودم را از این فضای خشك و نفس گیر دور سازم


امروز آسمان دلم عجیب ابری است و آرام و قرار ندارم..


گویی چیزی گم كرده و مدام در جستجویش میشتابم..


هیجان زده و پر اضطراب..مدام درحال جوش و خروشم...


لحظه ای شاد و لحظه ای غمگین


و امان از این بوی پاییزی كه دیوانه ام میكند.


هوایی میشوم و دیگر طاقت ماندن ندارم


لباس هایم را میپوشم و به بیرون میروم تا در این هوای دل انگیز و شاید غمگین پاییزی


اندكی قدم بزنم و در آرامش و سكوت مطلق غرق شوم


همانطور كه برگ ها را برای رسیدن به مقصد مورد نظرم آرام آرام قدم میزدم


 فكر هایی در ذهنم میپیچید.پاییز غم انگیز است اما...


 غم انگیز تر این است كه من برگ ها را تنها و با خیالی پوچ قدم بزنم


میپسندم پاییز را كه مرا معاف میكند از پنهان كردن دردی كه در صدایم میپیچد


و اشكی كه در نگاهم میچرخد


میدانید؟آخر همه میدانند كه من تمام پاییز را سرما خورده ام...


ادامه ی متن  در ادامه ی مطلب ...



این روز ها حالو هوای عجیبی دارم.احساس میكنم كمی عوض شده ام


دیریست كه از خداحافظی ها غمگین نمیشوم؛


به کسی تکیه نمیکنم .


از کسی هم انتظار محبت ندارم؛


در اكثر موارد هم با یك تلنگر ساده تمام روح و روانم در هم پیچیده و به هم میریزم


مواقع شادی و غم سرم را بر روی زانو های خودم میگذارم


 و سنگ صبور خودم میشوم


كمتر هم اشك میریزم...


حال دارم بزرگ میشوم یا سنگ دیگر خدا میداند!


در حوالی همین فكر ها غرق شده بودم كه صدای خش خش برگ ها


 به یكباره مرا متوجه خود كرد


دورو برم را نگاه كردم...قدری جلوتر رفتم و بر روی نیمكت نشستم


امان از این هوای دلگیر و بغضی كه راه نفسم را سد كرده!!!


تصور كن...


پاییز...هوای سرد..تنها.آسمان ابری...یك نیمكت چوبی قدیمی و خیس خورده


و حركت شاخه های بیقرار بید مجنون


هوا سرد است و تنها چیزی كه میدانم این است كه هرچه هوا سرد تر میشود


 دلم آغوش گرم تری میخواهد


نگاهم را به كفش هایم میدوزم و غرق خود میشوم


گذشته را ورق میزنم و گذر میكنم از مسیر های قدیمی دلم


هر برگ را که پشت سر میگذارم اشک هایم سرازیر میشود بر گذرگاه خاطره ها


مرور میكنم....آه میكشم..حسرت میخورم...مقایسه میكنم....قضاوت میكنم...


چقدر تغییر كرده ام


روزهایم تكراری و هر روز بی تفاوت تر از دیروز میگذرد


جالب است این همه آدم روی کهکشان به این بزرگی


و من حتی آرزوی یک نفر هم در دل ندارم...


خنثی ..خسته...نا امید......زخمی و دلگیر!


چقدر سخت میگذرند ثانیه ثانیه های چند مدت اخیرم


در همین لحظه قطره ای آرام بر روی گونه ام فرود می آید و در پی آن قطرات بعدی...


آری انگار باز هم این رفیق ناباب قصد آمدن ب سرش زده


گاه گاهی به دیدارم می آید.نامش چه بود؟هان!باران را میگویم


رفیق خوبی است برای تنهایی و همدم خوبی برای درد هایم


فقط.....فقط با آمدنش دلتنگیهایم را خیس و خیس تر میكند


میروم تا كمی با هم قدم بزنیم


خدارا چه دیدی...شاید اینبار به مقصد برسیم!!!! ...

 

 



[ یکشنبه 10 آبان 1394 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]