تبلیغات
دلنوشته های خاص... - بزرگ شدن....

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

بزرگ شدن....

یك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، 

كه كفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسكی نپوشم، 

دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به كابینت های بالای آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم

 و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فكر می كردم بزرگ می شوم

 و دنیا سرزمین كوچكی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می كنم،

 همان عشقی كه بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید،

 حالا من بزرگ شده ام، تعدادی كفش پاشنه بلند دارم، 

هنوز دستم به كابینت های بالای اشپزخانه كمابیش نمی رسد اما یك أجاق گاز برای خودم دارم، 

حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می كنم، 

موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشك هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خیانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام، 

حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و

 بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود كه بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم.



[ یکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]