تبلیغات
دلنوشته های خاص... - انزوا

دلنوشته های خاص...

تمام داراییم خداییست که دغدغه ی ازدست دادنش راندارم.

انزوا

دلم گرفته است! نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را
پـُــرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند
تنهایی ام را بغل کرده ام در گود و نشسته ام! دارم خیابان ها را مرور میکنم
چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای! در حالیکه بیلبوردها پر از عکس توست
سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند
سخت است فرانسه خوردن در کافه های تک نفره
انزوا، فهمیدنی نیست لمس کردنیست
دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که
دست کودکی دو ساله را از شدت لطافت تشخیص ندهی
سخت است باور کنی این نیز می گذرد
و از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر گذشتنی
سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست می شوند
و به سادگی روی هم دست بلند می کنند
گوشی ات را خاموش میکنی …
میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که به درونت اصالت ندارد
دلت از … نمیدانم از چه … ولی گرفته است
راه میروی … راه می آیی
دوباره با تمام دردهایت راه می آیی
هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده که بداند تو هم نیاز به باور خویشتن داری
اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت پرت نشود
کرایه ات را آماده در دستت نگه دار
راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله نشنیدن هایت را ندارند .

هومن شریفی


[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ MAHTAB ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30